شروع ماه محرم
اولین روز محرم بود و چون همسرم خونه نبود ما خونه ی مامانم بودیم ساعت 3 و 4 بود که از خونه ی یکی از همسایه ها صدای نوحه به گوش میرسید آخه برای اول محرم روضه داشتن ما به غزل گفتیم غزل گوش بده محرمه غزل هم گوشاشو تیز کرد و یکدفعه پاشد سر پا و با ذوق و شوق دور خودش میچرخید و با خوشحالی میرقصید و داد میکشید محرمه و دست میزد و میگفت مامانی پاشو برقص محرمه . ماهم خندمون گرفته بود آخه اون پیش خودش یه چیزه دیگه ای از محرم تجسم کرده بود ماهم میگفتم محرم نباید دست بزنیم باید سینه بزنیم و یا حسین بگیم اما غزل گوشش بدهکار نبود و کار خودشو میکرد به مامانم گفتم حالا که اینقدر ذوق و شوق داره لباساشو میپوشم تا ببریش روضه د...
نویسنده :
مامان غزل
12:45


